شعرکودکانه مترسک
میون ِ یک مزرعه
مترسک بی خیال
نشسته بود، رو سرش
گنجشکه شاد و خوشحال
مترسک پوشالی
با کلّه ی توخالی
با پیراهن راه راه
روی سرش یک کلاه
با چشمای شیشه ای
به مزرعه کرد نگاه
کلاغها دونه ها را
از دل خاک کشیدند
به نوکهاشون گرفتند
به خونه شون رسیدند
گنجشک شاد و خوشحال
گفت:آهای بی خیال
اینجا چکاره هستی؟
چرا بیکار نشستی؟
مزرعه زیر و رو شد
همه دونه ها چپو شد
چرا کاری نکردی؟
فقط نگاه می کردی؟
مترسک پوشالی
با کله ی توخالی
بی خبروبی خیال
به اون گنجشک خوشحال،
گفت که من مترسکم
درست مثل عروسکم
با هیچکی کار ندارم
پای فرار ندارم
فقط اینو می دونم
باید اینجا بمونم
گنجشکه گفت مترسک
راستی تویی عروسک!
از تو کلاغ نترسید
دونه ها را بیرون کشید
مترسک از خجالت
سرش را انداخت پایین
کلاهِ روی سرش
افتاده بود رو زمین
موضوعات مرتبط: شعرو سرود
برچسبها: شعر , شعروسرود , شعرمترسک , مترسک مزرعه
تاريخ : 2013/9/16 | 14:33 | نویسنده : بهلولی |

